+ بعد از دیدن چشمای خوشگلش که اونجوری قرمز شده بودن و جیغ زدنام
و گریه کردنای روز و شبم دیروز رفت فارابی و دکتر بهش گفته فشارش بالاس
خدا خوبش کن من طاقت ندارم یه سرماخوردگی بخوره
+ دیروز پشت تلفن از عصبانیت سرش داد کشیدم با اینکه خودم اورژانس و اشتباه رفتم
شب اومدم از رو عذاب وجدان هی بوسش کردم بغلش کردم هرچی میگفت بخور
میخوردم با اینکه داشتم از دل درد میمردم
+ امروزم مثه خرس قطبی خابیدم نرفتم باهاش نوبرانی الان دلم گرفته چرا پیشش نیستم و تنهاعه:(
برچسب:
نویسنده: پرهام حیدری